تبلیغات
دریافت همین آهنگ

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت

عاشق باران - غزل

عاشق باران

غزل

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی


نمونه ای از غزل سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم


اهی قرمز


سالهای سال
غافل از سرما و باد و سوز
داشت هرروزی برای ما
رنگی از نوروز.
تو ، دلت تُنگی بلورین بود
عشق من چون ماهیی قرمز درآن می گشت.

بعدِ چندین سال
روزی آمدکه ندانستم چراآن ماهی پرشور ِناآرام
بازمانده کم کم از جنبش
زنده می پنداشتم اورا
تابه چشم خویش دیدم ،مرگ اورا می کشد در کام

نیست درتقویم اگر روز ِمبادایی
ازچه گوید باورمن ، آمده آن روز؟
وربگویم نه! خطاباشد ، که می بینم
عشق من دیگرندارد دردلت جایی.

ماهی ِمرده ، نخواهد زنده شد از آب
پس به دورش افکن و آسوده کن خود را
فارغ از هر بوده و نابوده کن خود را...


صدایی آشنا دارد گذر از پرده گوشم

طنین خنده ای , افشان شده بر صفحه هوشم

بدان سان دست و پای خویش را گم کردم از حیرت

که رنگ خنده هم ننشست بر لبهای خاموشم

سر درد دلم وا گر که می شد , بد نبود , اما

دهن چون باز کردم , شد سخن گفتن فراموشم

مرا مهمان شعر تازه خود کرد و من ساکت

کلامش , نغمه پشت نغمه می افشاند در گوشم

دو روز بعد , رو گردان شد از من ناگهان , شاید

دلش می خواست سنگین تر شود از بار غم , دوشم

خداحافظ نگفته , کرد راهش را جدا از من

خدا یارش ! ولی چشم از خطای او نمی پوشم

به هر سازی که زد , رقصیدم و راضی نشد از من

که خوش رقصی نمی آید زمن , چندان که می کوشم

خیالش پیش از این نگذاشت گر شبها مرا تنها

کشد درد جدایی بعد از این , هر شب در آغوشم

خدا را خوش نمی آید کزین بیشم بیازارد

یکی با او بگوید بس کند ! هرچند خاموشم

چو زنبور عسل , خرد و حقیرم در نظر , اما

برای دشمنان نیشم , برای دوستان نوشم

دلم از رنگهای شاد نوروزی نمی جنبد

غم مرگ جوانی بس که می خواهد سیه پوشم

نباشد دور , اگر گویم شب عمرم به سر آمد

که صبح صادق پیری , دمیده از بناگوشم



+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391 ساعت 05:48 ب.ظ توسط ریما فروغی| نظرات()